ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن دادهاند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
سعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.[نیازمند منبع]
سعدی هنوز طفل بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به
مکتب میرفت و مقدمات علوم را میآموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و
دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاثالدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزههای امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» مینامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهابالدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی،اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بودهاست که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.
پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به
بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کردهاست. در این که سعدی از چه
سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات
خود سعدی هم نمیتوان چندان اعتماد کرد و به نظر میرسد که بعضی از این
سفرها داستانپردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.
سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج میداد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر
۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه
دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران
وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد
مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به
سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان
رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در
بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی
نگاشت و خود در دیباچه گلستان میگوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود
بود که کتاب گلستان تمام شد. [۱]
آرامگاه
سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود،
به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ،
در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا
خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا میگذرانده و سپس در همانجا
دفن شدهاست. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد
صاحبدیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبرهای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در
سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و
اثری از آن باقی نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند،
عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود.
طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع میشد. در
دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو
بود، قبر سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی
راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق میشد، که بعدها شوریده (فصیح
الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای
ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که
قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به
اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار
ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان
عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی،
ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد.[۲]
نمونه اشعار
| نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی |
|
که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی |
| نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو |
|
که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی |
| دل عارفان ببردند و قرار پارسایان |
|
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی |
| نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم |
|
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی |
| مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم |
|
تو میان ما ندانی، که چه میرود نهانی |
| دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد |
|
نه به وصل میرسانی، نه به قتل میرهانی |
| بهجهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست |
|
عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست |
| به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح |
|
تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست |
| نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل |
|
آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست |
| به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست |
|
به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست |
| زخم خونینم اگر به نشود، به باشد |
|
خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست |
| غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ |
|
ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست |
| پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است |
|
چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست |
| سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر |
|
دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست |
خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)،
شاعر بزرگ قرن هشتم
ايران و یکی از سخنوران نامی جهان است. اغلب اشعار حافظ
غزل میباشد.
در خصوص سال دقیق ولادت او بین مورخین و حافظشناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ (تاریخ ادبیات ایران) و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷ (تاریخ عصر حافظ) میدانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه
ای از حافظ ولادت او را قبل از این سالها و حدود ۷۱۰ هجری قمری تخمین
میزنند (لغتنامه دهخدا، مدخل حافظ). آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن
هشتم هجری قمری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ روی
دادهاست.
سال وفات او به نظر اغلب مورخین و ادیبان ۷۹۲ هجری قمری است. (از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه.ق.) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تالیف جامی (متولد ۸۱۷ ه.ق.) صراحتاً این تاریخ به عنوان سال وفات خواجه قید شدهاست). مولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز وفات یافته است.
نزدیک به یک قرن پیش از تولّد او (یعنی در سال ۶۳۸ هق - ۱۲۴۰ م) محیالدّین عربی دیده از جهان فروپوشیده بود، و ۵۰ سال قبل ازآن (یعنی در سال ۶۷۲ هق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلالالدّین محمد بلخی (رومی) درگذشته بود.
درباره زندگی حافظ هیچ اطلاعات دقیقی در دست نیست. حتی به مقدار یک خط
منبعی که هم عصر او باشد و خاطره ای از حافظ نقل کرده باشد وجود ندارد .
اولین شرح حال های مکتوب در مورد حافظ مربوط به بیش از 100 سال بعد از
وفات او است . تمام شرح حال هایی که در حال حاضر در مورد حافظ نوشته می
شود بر اساس برداشت شخصی نویسنده از اشعار او و بعضی نشانه های تاریخیست
که مستقیم ربطی به حافظ ندارد (مثل شرح حال شاهان هم عصر حافظ و احوالات
عمومی شیراز در آن دوران )
روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به
مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی
آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر
آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و
او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونهای که بخش زیادی از دیوان
حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص دادهشده است:
| فدای پیرهن چاک ماهرویان باد |
|
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز |
| به کوی می فروشانش ز جامی بر نمیگیرند |
|
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد |
او تعصبات را کنار کذاشته و فارغ ازهرقید و بندی به مبارزه با کسانی
برخاست که دین و قدرت خودرا به عنوان سنگر و سلاحی برای تجاوز به حقوق
دیگران مورد استفاده قرار میدادند. حافظ در این مبارزه به کسی رحم
نمیکند شیخ، مفتی، قاضی و محتسب همه ازکنایات واشعار اوآسیب می بینند.
| می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب |
|
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند |
| حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی |
|
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را |
او باده نوشی را برتر از زهدفروشی ریاکاران میداند:.
| باده نوشی که دراو روی و ریایی نبود |
|
بهتراز زهد فروشی که در او روی و ریاست |
| می خورکه صد گناه زاغیار در حجاب |
|
بهتر ز طاعتی که ز روی ریا کنند |
برخی حافظ رامانند نیچه و گوته فیلسوفی حساس به مسائل وجودی انسان میدانند که آزاداندیش است و دروغ ستیز و خرافات ستیز.
| مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن |
|
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست |
آرامگاه حافظ در منطقهٔ حافظیّه و در فضایی آکنده از عطر و زیبایی جانپرور گلهای شیراز،
درهمآمیخته با شور اشعار خواجه، واقع شدهاست. این مکان یکی از جاذبههای
مهمّ توریستی هم بهشمار میرود، و در زبان عامیانهٔ خود اهالی شیراز،
رفتن به حافظیّه معادل با زیارت آرامگاه حافظ گردیدهاست. اصطلاح زیارت که
بیشتر برای اماکن مقدّسی نظیر کعبه و بارگاه حسینبن علی، امام سوّم شیعیان
بهکار میرود، بهخوبی نشانگر آن است که حافظ چه چهرهٔ مقدّسی نزد
ایرانیان دارد. معتقدان به حافظ رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسومی
آیینی همراه میکنند، از جمله با وضو به آنجا میروند، و در کنار آرامگاه
حافظ کفش خود را از پای بیرون میآورند، که در فرهنگ مذهبی ایران نشانهٔ
احترام و قدسی بودن مکان است.
آرامگاه حافظ همچنین مکانی فرهنگی است. بهعنوان مثال، برنامههای مختلف شعرخوانی شاعران مشهور یا کنسرت خوانندگان بخصوص سبک موسیقی ایرانی و عرفانی در کنار آن برگزار میشود.
حافظ شیرازی در شعری پیشبینی کرده است که مرقدش، پس از او، زیارتگاه خواهد شد:
| بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه |
|
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود |
حکیم ابوالقاسم حسن پور علی توسی نامور به
زایش
بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۱۹ هجری خورشیدی (۳۲۹ ه.ق./۹۴۰ میلادی) در روستای باژ (پاز امروزی) در شهر توس خراسان دیده به جهان گشود.
باورمندان به زایش فردوسی در سال «۳۱۹ شمسی» چنین میپندارند که چون در یکی از سرودههای فردوسی میتوان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۷۵ شمسی را دریافت کرد :
| بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت |
|
نوانتر شدم چون جوانی گذشت |
|
|
|
| فریدون بیداردل زنده شد |
|
زمین و زمان پیش او بنده شد |
و همچنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال ۳۷۵، پنجاه و هشت ساله بودهاست،می توان درست بودن این گمانه را پذیرفت.
نظامی عروضی، که نخستین کسی است که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشتهاست، زایش فردوسی را در ده «باز» (پاز) دانستهاست که عربی شده
«پاژ» است. بن مایههای تازه تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه
زایش فردوسی دانستهاند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانهها را بی
پایه میدانند.پاز امروزه در ۱۵ کیلومتری شمال(آپا اختر) مشهد در استان خراسان رضوی ایران جای دارد.
نام او را بن مایههای کهن تر مانند عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (نگاشته حمدالله مستوفی) «حسن» نوشتهاند و بن مایههای تازه تر مانند مقدمهٔ بایسنغری (که بیشتر پژوهشگران آن را بیارزش میدانند و محمدتقی بهار آن را «لاطایلات بیبنیاد» خواندهاست) آن را «منصور» گفتهاند. نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک بن مایه کهن دیگر «علی» گفته شدهاست.
محمدامین ریاحی،
از فردوسیشناسان امروزین، نام «حسن بن علی» را به سبب شیعه بودن فردوسی
پذیرفتنی تر دانسته. بن مایههای کمارزش تر نامهای دیگری نیز برای پدر
فردوسی آوردهاند مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران
در باره نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشتهاست که دادن کنیه هایی(لقب) که
به «الدین» پایان مییافتهاند در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا
کردهاست و ویژه «امیران مقتدر» بودهاست، ازاین رو پدر فردوسی
نمیتوانسته چنین کنیهای (لقب)داشته باشد.
[ویرایش] کودکی و آموزش
پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به چم(معنی) ایرانیتبار و
نیز به چم(معنی) دارنده ده بودهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که میتوان از آن
اینگونه برداشت کرد که زندگی کم و بیش آسودهای داشتهاست از این رو گمان
میرود که خانوادهٔ فردوسی در کودکی وی کمبودی نداشتهاند و وی از آموزش
درخوری بهره مند بودهاست. بر پایه دیدهها میتوان از شاهنامه اینگونه
برداشت کرد که او جدا از زبان فارسی دری با زبانهای عربی و پهلوی نیز آشنا بودهاست. همچنین اینگونه پنداشته میشود که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشتهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴).
[ویرایش] جوانی و چكامه سرایی
کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند.آغاز سرودن شاهنامه را بر پایه شاهنامه ابومنصوری
از زمان سی سالگی فردوسی میدانند، اما با درنگریستن به توانایی فردوسی در
چامه فارسی میتوان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی
میپرداختهاست و چه بسا سرودن بخشهایی از شاهنامه
را در همان زمان و بر پایه داستانهای کهنی که در داستانهای گفتاری مردم
جای داشتهاند، آغاز کردهاست. این گمانه میتواند یکی از سببهای
ناهمگونیهای زیاد ویرایشهای دستنویس شاهنامه باشد، به این سان که
ویرایشهای کهنتری از این داستانهای پراکنده بن مایه نویسندگان شده
باشد. از دسته داستانهایی که گمان میرود در زمان جوانی وی گفته شده باشد
میتوان داستانهای بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش را نام برد.
فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی و نیمه کاره ماندن گشتاسبنامهاش (که به زمان زندگانی زرتشت میپردازد) به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری -که نوشتاری بوده و نه سروده و بن مایه «دقیقی» در سرودن گشتاسبنامه بودهاست- پی برد و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به چامه در آورد.سید حسن تقیزاده این را دور از باور دانستهاست که فردوسی به غزنه
که پایتخت غزنویان است رفته باشد چراکه با نگریستن به تاریخ چیره شدن
غزنویان بر ایران ، که پس از آغاز سروده شدن بخش زیادی از شاهنامه
بودهاست چنین چیزی باورپذیر نیست. فردوسی در این سفر «شاهنامهٔ
ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور-که از دوستان فردوسی بودهاست و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق یکپارچه و نوشته شده بود، آن را به فردوسی میدهد و با او پیمان میبندد که در سرودن شاهنامه او را یاری نماید.
[ویرایش] سرودن شاهنامه
شاهنامه پر آوازه ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ ترین نوشتههای ادبیات کهن فارسی میباشد. فردوسی برای سرودن آن نزدیک به پانزده سال -بر پایه شاهنامهٔ ابومنصوری- تلاش نمود ، و سر انجام آن را در سال ۳۷۲ خورشیدی
به پایان رساند. فردوسی از آنجا که به گفت خودش «هیچ پادشاهی سزاواری
پیشکش شدن شاهنامه را نیافته بود («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)»، برای چندی
آن را پنهان نگه داشت و در این زمان بخشهای دیگری نیز به شاهنامه افزود.
پس از گذشت ده سال (نزدیک به سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شست و پنج سالگی)
فردوسی که تهی دست شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، بر آن شد که
شاهنامه را به« سلطان محمود» پیشکش کند. ازاین رو ویرایش نوینی از شاهنامه
را آغاز کرد و بخشهایی از شاهنامه را که در ستایش پیشینه کهن و شاهان
باستانی ایران بودند ، را با سرودههایی در رسای «سلطان محمود» و نزدیکانش
جایگزین کرد. ویرایش دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به باور
تقیزاده در سال ۳۸۹) که نزدیک به پنجاه هزار تا شصت هزار بیت داشت.
فردوسی آن را در شش یا هفت نسخه برای سلطان محمود فرستاد.
به گفته خود فردوسی« سلطان محمود» به شاهنامه نگاه نکرد و پاداشی هم
برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخشهای دیگری
نیز به شاهنامه افزود که بیشتر به پشیمانی و به امید بخشش بودن برخی از
نزدیکان «سلطان محمود» مانند «سالار شاه» پرداختهاست. در روزهای پایانی
زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده در «کنون عمر نزدیك هشتاد
شد/امیدم به یک باره بر باد شد»و «کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه
چشم میشار فش» خود را هشتادساله و بار دیگر هفتاد وشش ساله خواندهاست.
[ویرایش] مرگ و آرامگاه
نخستین بن مایهای که از زمان مرگ فردوسی یادکردهاست مقدمه بایسنغری میباشد که پیشینه آن به سال ۴۰۳ هجری شمسی
بازمیگردد. این دیباچه که امروزه بی پایه ترین بن مایه شناخته میشود از
بن مایهای دیگر یاد نکردهاست. بیشتر بن مایهها همین تاریخ را از دیباچه
بایسنغری گفت آورد کردهاند ، جدای از تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار بی پایهاست) که زمان مرگ او را درسال ۳۹۸ شمسی آوردهاست. محمدامین ریاحی،
با درنگریستن گفتههایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کردهاست، این
گونه برداشت کردهاست که فردوسی میبایستً پیش از سال ۳۹۸ ازجهان رفته
باشد.
پس از مرگ، از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری شد و سرانجام در باغ خود وی یا دخترش در طوس
به خاک سپرده شد. بن مایههای گوناگون چرایی به خاک سپرده نشدن او در
گورستان مسلمانان را به سبب دشمنی یکی از دانشمندان کینه توز توس (بر پایه
چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانستهاند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را اینگونه آوردهاست که «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی نماز نخواندهاست و حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه او را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی
دانستهاست که پیروان زیادی داشتهاست. در برخی بنمایههای دیگر نام او را
«ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز خواندهاند که گمان میرودً عربی شده
نام گرگانی باشد. ریاحی پیوند دادن آن رخداد را با کُرّکانی صوفی
ناروا و دروغ دانستهاست و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی نزدیک یه سی
سال داشتهاست از دید تاریخی نیز این انگ را دروغ شمردهاست. از زمان به
خاکسپاری فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۲۶۳ شمسی به فرمان میرزا عبدالوهاب خان شیرازی سردمدار خراسان جایگاه آرامگاه را شناسایی کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از ویران شدن این ساختمان، انجمن آثار ملی به پافشاری محمدعلی فروغی و سید حسن تقیزاده آغازگر بازسازی آرامگاه فردوسی شد و با فراهم آوردن هزینهٔ این کار از مردم (بدون بهره گیری از یاری دولت) در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ برای بازدید مردم بازگشایی شد. این آرامگاه به سبب نشست در ۱۳۴۳ دوباره ً ویران شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت. .
[ویرایش] افسانههای دربارهٔ فردوسی
افسانههای فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه گفته شده که بیشتر به سبب شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و انگارپردازی شاهنامه خوانان
پدید امدهاند. بی پایه بودن بیشتر این افسانهها بهآسانی با بهره گیری
از بن مایههای تاریخی یا با بهره گیری از سرودههای شاهنامه روشن میشود.
از این دست میتوان داستان راه یافتن نسک پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند و سرانجام به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، داستان راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، رویارویی فردوسی در سرودن چامه با سه سراینده دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، داستانهای سفر فردوسی به غزنه یا ماندنش در غزنه، داستان فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، داستان پیشکش کردن شاهنامه به سلطان محمود به سبب نیازمندی و تنگدستی وی در فراهم آوردن جهیزیه برای دخترش، داستان فرستادن پیشکشی که سلطان محمود به فردوسی نوید آن را داده بودهاست به سان پول سیمین به جای زر به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن پاداش به فقاعفروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و همزمانی رسیدن پاداش زر با مرگ فردوسی را نام برد.
نمایی از داستانهای شاهنامه در آرامگاه فردوسی
تنها نگاشتهای که روشن شده از برای فردوسی است،خود شاهنامهاست (جدای از بیتهایی که خود او از سرودههای دقیقی دانستهاست). نگاشتههای دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شدهاند مانند چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که برخی پژوهشگران امروزی در این که سراینده آنها فردوسی باشد بسیار دودل میباشند و به ویژه قصیدهها را سرودهٔ زمان صفویان میدانند (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۴۵).
نگاشتههای دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شدهاند که بیشترشان بی پایه هستند. نامور ترین آنها مثنویای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمه بایسنغری سروده فردوسی به شمار رفتهاست. اما این گمانه از سوی بسیاری از پژوهشگران امروزی نادرست دانسته شده و از آن میان مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایهای به نام شمسی» یافتهاست. محمدامین ریاحی او را شرفالدین یزدی (که ریاحی او را «دروغپرداز» نامیدهاست) دانستهاست و بر این باور بودهاست که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین نویسنده نوشته باشد (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۵۱). یکی از نگاشتههای دیگری که از برای فردوسی دانستهاند گرشاسبنامه است که روشن شدهاست نوشته اسدی توسی است و چند دهه پس از مرگ فردوسی سروده شدهاست.
نوشتهٔ دیگری که از برای فردوسی دانسته شدهاست «هجونامه»ای در برابر
سلطان محمود است که به گفتار نظامی عروضی سد بیت بودهاست و شش بیت از آن
به جای ماندهاست. ویرایشهای گوناگونی از این هجونامه در دست بودهاست که
از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت داشتهاند. بودن چنین هجونامهای را برخی از
پژوهشگران نادرست و برخی بههایش رسانده(هایش=تایید)مانند محمود شیرانی که با درنگریستن به این که بسیاری از بیتهای این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنویهای
دیگر آمدهاند و بیتهای دیگرش نیز از دید ادبی کاستی دارند چنین برداشت
کرده که این هجونامه ساختگی است اما محمدامین ریاحی با درنگریستن به این
که از این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (مدّاح مسعود سوم غزنوی)، که پیش از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شدهاست، نامی برده شدهاست، بودن آن راهایش کردهاست.
درخور گفت است که گمان میرود یکی از نامورترین بیتهای فردوسی -که در
زیر آمدهاس